کاش برمیگشتیم به دوران کودکی... آن زمان که عقلمان هنوز کامل نشده بود اما دل پاکی داشتیم. آن زمان که مادر از خدای مهربان برایمان میگفت... و ما از ثواب کردن برداشتی متفاوت داشتیم.وقتی به امامزاده میرفتیم میدانستیم آنجا آدم خوبی خوابیده که خدا دوستش دارد...کاش باز بوی شکر سوخته و وانیل حسرت پشمک را به دلمان میگذاشت.. به ما میگفتند خدا دروغگو را دوست ندارد.اگر نان میخوری به دوستت هم بده.با کسی دعوا نکن.به حرف پدر و مادر گوش بده که خدا دوستت داشته باشد...
اما ما بزرگ شدیم زیبا شدیم و به بزرگی خود مغرور گشتیم.. برای اثبات خود دروغ ها گفتیم... نان خوردیم و نان بریدیم و به کسی ندادیم... همه را غریبه و دشمن انگاشتیم تا خود را ثابت کنیم. پدر و مادر که قدیمی شده بودند... حرفهایشان هم دیگر برایمان رنگی نداشت... ما در دنیای جدید خودمان به دنبال جدیدها رفتیم. و خدا فراموش شد.همه را انکار کردیم... کاش هنوز کودک بودیم.
برچسب: کودکی هایم کجاست,کودکی هایم,کودکی هایم اتاقی ساده بود,کودکی ها,کودکانه ها,کودکانه های,ستاره,کودکانه های ستاره,كودكانه ها,کودک های زیبا,کودکانه های من,
نویسنده: پرنیا مرادی